|
فقط میخوام از یه نفر خیلی خیلی تشکر کنم اونم کسی نیست جز همسر با وفایم خانم م - د از ته قلبم ازتون ممنونم + نوشته شده توسط حمید بهمدی در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت
20:8 |
+ نوشته شده توسط حمید بهمدی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت
11:58 |
+ نوشته شده توسط حمید بهمدی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت
11:51 |
+ نوشته شده توسط حمید بهمدی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت
11:50 |
+ نوشته شده توسط حمید بهمدی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت
11:47 |
قطعه ای از شاهكار ادبی غضنفر : شب بود و خورشید به روشنی می درخشید پیرمردی جوان یكه و تنها با خانواده اش در سكوت گوش خراش خیابان قدم زنان ایستاده بود دوست غضنفر بهش میگه سی دی که بهم دادی خش داره؟
غضنفر از ژاپن برمیگرده. بهش میگن اونجا مشكل زبان نداشتی؟ میگه: من نه، ولی ژاپنی ها چرا
زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟
اولی: امان از دست این زنها! زنم تمام دارائی ام را برداشت و رفت.
+ نوشته شده توسط حمید بهمدی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت
9:30 |
جان هرکی دوست داری نظر به بزار ماهم خوشحال بشیم
+ نوشته شده توسط حمید بهمدی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت
9:27 |
تو قزوین یه سکه می اُفتد رو زمین جز آثار باستانی میشه
به بزه میگن چرا زنگولت صدا نمیده ؟ می گه گذاشتمش رو ویبره
به یارو می گن سه تا میوه نام ببر که اوّلش (خ) باشه میگه :خیار،خربزه،خاطره.بهش می گن نه بابا خاطره که میوه نیست،میگه بَه ندیدیش که،چه هلوییه
دو باجناق به نام های کافی ونعمت سوار یک خر بودند.نعمت گفت اگر یک خر دیگر بود، کافی بود. انجير رو به ترکه نشون مي دن ، مي گن اين چيه ؟ مي گه آلو بوده چلوندن ، تو زعفرون خوابوندن ، بهش کنجد مالوندن ، يه چوب بهش چپوندن ، تازه شده گلابي + نوشته شده توسط حمید بهمدی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت
9:26 |
عشق چيست : سه ثانیه نگاه ، سه دقيقه خنده ، سه ساعت صفا ، سه روزاشنايي، سه هفته وفاداري ، سه ماه بيقراري ، سه سال انتظار، سي سال پشيماني !!!
تو چقدر خوشگلی ... چقدر نازی ... باورم نمی شه که اینقدر زیبایی در وجود يک آدم جمع بشه ... تو دست هر چی خوشگله از پشت بستی ... جيگره تو ... نفس ... عسل ... ناناز ... خوب ، بسه ديگه از جلوی آينه بيام کنار !! يه روز غضنفر رو به جرم دزدي مي برن دادگاه قاضي ميگه خجالت بکش اين دفعه ي چهارمته که مياي دادگاه. غضنفر به قاضي ميگه تو خجالت بکش که هر روز اينجايي ! بچه : مامان ناهار چي داريم؟ مادر با عصابنيت : زهر مار بچه : اخ جون از شر املت راحت شديم
به قزوینیه میگن تو تحصیل کردی ؟ میگه : نه ولی محصل کردم.
غضنفر ميره سيگار فروشي: آقا سيگار برگ دارين؟ خير. پس يك بسته كوبيده بدين
يكي رفت تونس يكي رفت نتونست
غضنفر هميشه لباس مشكي مي پوشيده . دوستاش ميگن چرا هميشه مشكي مي پوشي ؟ غضنفر ميگه : آخه من ختم روزگارم !
پسره از باباش ميپرسه بابا فرق حادثه با بدبختي چيه ؟ ميگه پسرم فکر کن ما رفتيم شمال يه موج بزرگ مياد مادرتو ميبره تو دريا، به اين ميگن حادثه، حالا اگه يکي پيدا شه مادرتو نجات بده بهش ميگن بدبختي !
زن: بسه ديگه، مرد: يه كم ديگه مونده، زن: زخم شدا، مرد: الآن تموم ميشه، زن:خجالت بكش يه ربه دستت تو دماغته !!!
طرفو برق ميگيره ميميره فاميلا سر قبرش با فاز متر فاتحه ميدن
ميدوني بنيآدم اعضاي يكديگرند يعني چي؟ يعني مثلا تو جيگر مني...
+ نوشته شده توسط حمید بهمدی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت
9:24 |
+ نوشته شده توسط حمید بهمدی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت
9:24 |
|
|